...
دیوونه ای نثار آرمین کرد و مشغول کار شد ، آن روز هم گذشت اما نگاه های توسکا را به ذهنش سپرد
***
کشوی پاتختی مشکی اش را باز کرد ، قرص آرامبخشی خورد، لباس هایش را با لباس راحتی تعویض کرد روی تخت دراز کشید ، صلواتی خواند به خواب رفت.
توسکا بود اینبار با دستانی بسته به درختی تنومند گریه میکرد ، فریاد میزد
باز هم اسم آن لعنتی را صدا میکرد ، به سمتش رفت کُلت طلایی خود را روی شقیقه توسکا گرفت و گفت:
_ بازم عذابم دادی ، خیلی نامردی توسکا ، میخام هر چی زود تر وجود خرابت از رو زمین برداشته بشه
با گریه گفت:
_ منو نکش خواهش میکنم ازت
_ تو زندگیه منو به لجن کشیدی ،همون بهتر که بمیری
بعد هم صدای شلیک گلوله ..
از خواب پرید
کل بدنش را عرق سرد گرفته بود، دست هایش میلرزید، تصاویر لحظه ای پیش جلوی چشمش آمد ، توسکا، دست های بسته اش ، گریه ها ، کلت طلایی ...
بغضش شکست مردانه گریه کرد بی صدا اما پر فریاد ، بی صدا اما پر از غصه ، بی صدا اما پر از تنهایی ، دست هایش را جلوی چشمانش گرفت و گریه کرد.
***
روز ها میگذشتند و حضور توسکا هم در مغازه پر رنگ تر شده بود و به هر طریقی که م
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور
تاريخ: سه
شنبه
6 ارديبهشت
1401 ساعت: 21:44